تبليغاتX
خيابان هفتم

خيابان هفتم

خيلی وقت است که ننوشته ام، البته اينجا، دعوتی داشتم برای نوشتن که اين را توفيق اجباری می گويند. قضيه توفيق اجباری، دعوتی است از "فراتر از بودن" که پنج تا از بهترين کتابهايی را که خواندم ياد کنم. آخر تابستان هم که هست و وقت خانه تکانی؛ پس هم به روز شدن هم خانه تکانی يا همان هم فال و هم تماشا.
می نويسم اما فقط چهارتا از کتابها را که خوانده ام، علتش را می فهميد!
1) کتابی بود به نام "آن روزها" يک رمان بلند اجتماعی از زندگی يک خانواده اروپايی در زمان يکی از انقلابهای بعد از قرن 16 ميلادی در اروپا، جلد مشکی کتاب و رنگ قرمز عنوان کتاب روی جلدش خوب يادم هست اما چهارده سال گذر زمان نام نويسنده اش را به فراموشی سپرد. از قديمی ترين کتابهايی بود که خوانده ام.
2) "شبح اپرا" از"گاستون لورو"، داستان دلباختگی دخترکی ساده به "فرشته موسيقی"، داستان زندگی شبحی مخوف در سردابه های اپرا که تنها برای شنيدن ناله های "فاوست" به روی زمين می آمد، داستان يک عشق تلخ. نويسنده در پيشگفتارش می خواست متذکر شود که اين داستان بر اساس واقعيت است! اما وقتی خواندم متوجه شدم که می تواند بر اساس "کسب شهرت" هم باشد؛ با اين حال عشق تلخی در متن داستان غوطه ور بود از آن يک اثر منحصر به فرد ساخته بود. از جديد ترين کتابهايی بود که خواندم.
3) و صد البته "کيمياگر" يک شاهکار بود که خواندم و "پائلو کوئليو" را بسيار شايسته تحسين می دانم.
4) کتابی برای همه سنين، کتابی که گروه سنی الف، ب، ج، د، ه ندارد؛ کتاب برگزيده مردم قرن بيست که خوب يادم هست که می گفت: "... اگر مثلاً سر ساعت چهار بيايی من از ساعت سه قند در دلم آب می شود."؛ حرف روباه بود. "آنتوان دو سنت اگزوپری" يادگاری خوبی برای آدمها گذاشت.
5) چهار کتاب خوانده تمام شد، بند پنج را به کتابی اختصاص می دهم که حسرت خواندنش برای هميشه در دلم ماند، حتی اگر شده بود فقط چند صفحه می خواندم کفايت می کرد، از آن کتابها همه داريم تقريباً! قرآن بود، ولی نه قرآن معمولی که يک نسخه قرآن خطی قرن هفتم هجری، می شود 700 سال پيش! مهم نيست چطور، اما يک ماهی مهمان خانه ما بود بطور امانت و من فقط نگاهش می کردم. يادم هست جلدش را لمس هم کردم بعد هم رفت الان شايد درون جعبه ی شيشه ای موزه ها باشد شايد هم به سرنوشت ديگری دچار، نمی دانم.
به رسم همين بازی 5 نفر را دعوت می کنم: صونای را برای اينکه دعوت شود و دعوت را من انجام دهم، اما دعوت برای نوشتن از ديبا و فرزين می کنم؛ شنيده ام ياشار هم نوشته است ولی هنوز نخوانده ام.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


شايد يک جمله فلسفي مي گويد، هر نقطه نويد سر خطي را مي دهد که در آن حرفي تازه گره از رمزي مي گشايد.

صبح دميده مي شود.

و نويدي مي رسد به گوش.

ناگاه ندايي مي رسد از افق.

آسمان آبي تر.

يک لحظه آبي تر.

خبري در راه است.

و هلهله اي شايد بزرگ.

بايد رفت.

مي روم.

درنگ جايز نيست.

و اينک لحظه موعود است.

ساعت بهترين لحظه را نشان مي دهد.

تو را مي خواهم.

تو را مي جويم.

دست تو را مي گيرم.

آمده ام با هم برويم.

راه هموار شده است.

مي رويم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


صبح، اولين پخش فيلم، به عبارتي علي الطلوع سينما، آدم بايد واقعاً اهل سينما باشه که ساعت ده و نيم صبح يک روز چهارشنبه سينما بره براي يک فيلم کمدي. اهل سينما؟ آره ديگه، آدمي که توي 22 سال عمرش سر جمع دوبار رفته باشه سينما و توي سه چهار ماه اخير هم دوبار رفته باشه، ديگه بايد بهش سينما برو بگيم. جالب تر اينکه شايد ديگه پيش نياد که آدم سينما دربستي بره، آخه تو سينما من و تو بوديم و تاريکي و صداي فيلم و عمو چراغ قوه! سينما رفتن هزار و يک دليل مي تونه داشته باشه که اوليش فيلمه؛ البته سينما برو شدن من ربطي به عشق فيلم ديدن نداره، من به خاطر اين سينما مي رم که عشق تو رو دارم. مي دوني؟ تماشاي تو، وقتي که زل زدي به پرده سينما خيلي قشنگه، راستش خيلي قشنگ فيلم مي بيني؛ فيلم ديدن تو رو خيلي دوست دارم، تو غرق فيلم مي شي و من غرق تماشاي نگاه قشنگ تو. فقط به خاطر همين مي رم سينما و الا هميشه گفتم بازم مي گم آدم فيلمي رو که توي خونه راحت تر مي تونه ببينه دليلي واسه سينما رفتن نداره، سينما واسه موقعي بود که صوت و تصوير توي خونه ها راه نداشت ولي حالا ... (البته اين نظر شخصي من بود و به جماعت خواننده وبلاگ برنخوره). خلاصه عشق ديدن تو تو حالت فيلم ديدن منو مي بره به سينما، البته با تو. چيزي که الان داره روي پرده ي سينماي ذهنم پخش مي شه اينه: "... با تو موندن، با تو رفتن، حس عشق رو در تو ديدن، مثل تشنگي آبه ..."، هيچوقت از تماشاي نگاه پر از عشقت سير نمي شم، هيچوقت. کاش کسي بود که خاطرات با تو بودن رو لحظه به لحظه برام بنويسه؛ آخه هر لحظه صد خاطره ست که خودم توش گم مي شم. فکر نمی کردم هيچوقت که اون هيجان خفيف هشت ماه پيش که می خواستم با نيروی عقلم سرکوبش کنم (که اوايل نتونستم بعد هم خودم نخواستم) رفته رفته تبديل به همچين جوششی شده باشه؛ الان ديگه "... تو شدی تمامی زندگی من ..."؛ برای من، تولد يعنی تو، زندگی يعنی تو، عشق يعنی تو و حتی دليل سينما رفتن يعنی تو. عشقمان افروز، مهرمان جاويد، قلبهايمان آکنده از هم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


ديشب زود خوابيدم؛ ساعت 12 شب! برای من 12 تازه اول شب است. خواب ديدم؛ خواب آدمهای قديمی ولی اين آدمها هيچ ارتباطی باهم نداشتند و فقط تنها نقطه مشترکشان مرتبط بودن با من در بخشهايی از زندگی ام، بود. آدمهايی مربوط به ده سال پيش تا آدمهايی مربوط به يک سال و اندی پيش؛ آدمهای ريش دار و بی ريش، آدمهای سبز و صورتی، آدم فضولی که داشت سبزی خورد می کرد تا من حتی در خلوت خوابم هم راحت نباشم. صبح حال نوستالژيکی داشتم شايد هم اصلاً اينطور نبودم ولی اسم ديگری پيدا نکردم.

ديوان حافظ ندارم! اگر هم داشتم باز با سهراب فال می زدم! سفری بود از "مسافر"ش:

"در ابتدای خطير گياه ها بوديم

که چشم زن به من افتاد:

صدای پای تو آمد، خيال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قديمی.

صدای پای ترا در حوالی اشيا

شنيده بودم.

_ کجاست جشن خطوط؟

_ نگاه کن به تموج، به انتشار تن من.

_ من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟

_ و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان پر از سطوح عطش کن.

_ کجا حيات به اندازه شکستن يک ظرف

دقيق خواهد شد

و راز رشد پنيرک را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟

_ و در تراکم زيبای دست ها، يک روز،

صدای چيدن يک خوشه را به گوش شنيدم.

_ و در کدام زمين بود که روی هيچ نشستيم

و در حرارت يک سيب دست و رو شستيم؟

_ جرقه های محال از وجود بر می خاست.

_ کجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

و ناپديدتر از راه يک پرنده به مرگ؟

_ و در مکالمه جسم ها مسير سپيدار

چقدر روشن بود!

_ کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟"

و سهراب باز هم راست می گفت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


شش ماه و چهارده روز و اينک کمی بيشتر؛ نمی خواهم بگويم که زود گذشت يا دير که با عشق زمان فراموش می شود و من زمان را در عمق چشمان تو گم کردم و عشق را يافتم که آغاز بودن است. نوشتنم نمی آيد و باز سکوت پر از ناگفته هاست و شايد اين ناگفته ها غرق ابهام باشند مثل صدای فاصله ها.  بهار را سپری کرديم، همان که اولين بهار اشتراکش ناميديم. برمی گردم تا شش ماه را ببينم و در تمام لحظه ها و حتی کنج خلوت هايم تو را می بينم، نشسته ای کنارم يا می آيی شانه به شانه ام و غرق می شوم در خلوت خاطراتمان. تو را می بينم که هر لحظه با نگاهت، گرمی نفسهايت، زنگ صدايت و مهربانی دستهايت مرا اميد بودی و هستی. نگاهت لبريز از عشق، صدايت پر از لطافت، دستهايت مهربان و قلبت زيبا و دوست داشتنی است. آبی ترين آرامش تقديم وجود پاک تو. دوستت دارم.


+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


سالهاست که به روز نکرده ام!

برای کسی که ماهی شش بار می نوشت این همه مدت می شود سالها، نه؟

شنبه میان ترمی دارم به نام "دینامیک ماشین"، که "ماشین" آنرا از درس "دینامیک" مجزا می کند و هم راحت تر شاید!

کارهای طبع هم خوب پيش می رود و بهتر از قبل که خانه ای به ما داده اند.

کار دل هم پيش می رود مثل هميشه.

پيوندی هم به بخش پيوندها می افزايم از يک حرفه ای.

اردیبهشت پر از حادثه بود؛ ناهار در جايی که عکس خروس داشت (!)، هديه ای از دوست و حادثه ميان ترم در راه.

همین!


+ نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


نقاش خوابيده؛ البته مجبورش کردم که بخوابد! خسته بودم! بعضی وقتها ما ضميرهای ناخودآگاه هم خسته می شويم! کلافه شده بودم؛ اين مدت همه اش بهانه می گيرد؛ امشب ديگر بهانه گرفتن اش بيش از حد شده بود؛ اين بود که چراغ اتاق ذهنش را خاموش کردم تا بخوابد. قبل تر که خودش بود و خودش، شبها تا سرش با بالش آشنا می شد خيلی زود خوابش می گرفت و چون اصولاً خواب نمی ديد من هم تا صبح استراحت می کردم و راحت بودم اما حالا خودش تا می تواند بيدار است؛ وقتی هم خواب غلبه می کند به من می سپارد که تا صبح خواب تو را برايش ببينم!! من هم مجبورم قبول کنم چون حوصله بهانه گرفتن های اول صبح اش را ندارم. خيلی بی تابی می کند، دلتنگ است و من هم از اين وضعيت پاک کلافه شده ام. هزار و يک کار ريخته سرم اما فقط بايد انتظارات حضرت آقا را برآورده کنم. الان که خواب است فرصتی شد که دزدکی سری به اينجا بزنم و اين يادداشت را بنويسم؛ حتماً فردا تعجب خواهد کرد. تحمل اين وضعيت هم برای من هم برای خودش سخت است؛ وقتی خوب فکر می کنم، می بينم حق دارد ولی دو هفته هنوز اين وضع ادامه خواهد داشت. بايد سعی کنم با او مدارای بيشتری کنم. شبها وقتی خواب تو را برايش می بينم و لبخندش را در حال خواب می بينم لذت می برم؛ می دانم که وضع برای من سخت شده ولی اوضاع او بدتر است و الا قبلاً اين قدر سر هيچ چيز بهانه نمی گرفت. لبخندی که موقع ديدن تو در خواب بر گوشه لبش نقش می بندد، نشان از رضايت است و من از رضايت او لذت می برم. هرچند وقتی بيدار است بيشتر بهانه می گيرد ولی تصميم گرفته ام نگذارم وضع برايش از اين بدتر شود تا اين دو هفته هم تمام شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


باران انتظاربالاخره باران باريد و دست نقاش از همه تنهاتر پرده ها را شست زير باران؛ اول فروردين را می گويم! قبل تر هم باريده بود، همان روز را می گويم که شب شد؛ می دانم که تمام روزها شب می شوند(!) اما آن روز شب شدن اش جنس ديگری بود، از جنس تلخ و بی قافيه ی دوری برای کمی کمتر از يک ماه چه فرق می کند به يک ماه برسد يا نرسد؛ برای من که يک سال می گذرد حالا يکی دو روز پايين تر يا بالاتر که البته پايين تر بهتر. يادم می آيد يک روز قبل از آن روز که شب شد (!!!) رسم کهن را برگزار کردند، می گويم کردند چون من نکردم البته اينطور که آنها می کردند؛ ملت را می گويم، ريخته بودند خيابان برای تفريح و مشغول منفجر کردن خودشان برای دريافت هيجان بيشتر. واقعاً عجب سياره عجيبی (!) چه ربطی دارد که اينها را می نويسم؟! نمی دانم شايد از سر دلتنگی باشد.

الان چيزی را به خاطر می آورم و در دلم، می ايستم و فقط تعجب می کنم! تعجب از اينکه چرا منتظر باران بودم؟!، چرا می خواستم با گريه ابر من هم اعتراف کنم! شايد آن روز فکر نمی کردم که ممکن است باران خيلی دير بيايد که دير هم آمد تقريباً سه ماه ديرتر از آن که می خواستم. حالا که فکر می کنم، می بينم چه خوب شد که منتظر نماندم! چراهای زيادی هم ذهنم را مورد اصابت قرار می دهند؛ اصلاً چرا انتظار، چرا انتظار باران، چرا خط خوردن واژه انتظار؟

انتظار شايد به خاطر شرم در ابراز، باران شايد به خاطر قشنگی (باران را دوست دارم)، خط خوردن واژه انتظار به خاطر غلبه احساس بر انتظار! حالا هم منتظرم تا واژه دیگر انتظار خط بخورد!


+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


خداحافظ پرتقال!صدای افتادن يک سکه 500 ريالی روی آسفالت پياده رو خيابان، هياهوی ماهی های قرمز انتظار، جوشيدن سرکه، بسته شدن سمنو، سنجد که مدتهاست مزه نشده، حبه های سير، سماق، سبزه با گردنبند قرمز و سيب که منتظر تماس با دندان اشتهاست!

تيک تاک ساعت می گويد هفت سين انتظار در آلاچيق سرد تنهايی منتظر آمدن توست. از دور صدای قدمهايت می آيد، تو را من چشم در راهم. می آيی و در نخستين هفت سين اشتراک نزد من می مانی. قرآن را تو بخوان، من به تماشا می نشينم. فراغت اينجاست! دور از هياهوی مدرنيته، اينجاست روی زمين، لابه لای دل ما.

خوشحالم که بهار می رسد، خوشحال تر هستم که با تو اولين بهار با تو بودن را می آزمايم. دلم تنگ می شود، نه برای زمستان؛ برای بوی پوست پرتقال، برای انارهای سرخ که شايد از ساوه آمده بودند و برای تمام ليموهای ترش و شيرينی که شايد خوردم يا نخوردم؛ فرقی نمی کند! ولی من دلم تنگ خواهد شد برای همه آنها و بيشتر از هر چيز دلتنگ خواهم شد وقتی بهار به روز ششم می رسد و دست من در تمنای لمس دستانت لرزان خواهد شد و تسکينی جز انتظار نخواهد داشت. پيش از اين تنهايی رفيقم بود و اينک خاطر تو رفيق تنهايی ام!

هميشه پيش من هستی، همينجا درون سفره درويشی دل من، آفتاب دلم برای تو می تابد و ابر دلم برای تو می بارد؛ بر می خيزم تا نقاشی دوست داشتن را به رنگ چشمانت بکشم؛ بر می خيزم تا سمفونی محبت را با صدای تو بنوازم و پيکره عشق را به قامت تو بتراشم؛ تئاتر راستين عاشقی را بازی کنم تا تو به تماشا بنشينی در قصر عشق که برای تو معماری می کنم.

نخستين بهار اشتراک مبارک!


+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


در حياط خلوت ذهنم بر لبه پله می نشينم تو را می انديشم، خود تو را که آمدی و احساس بودن را به من بخشيدی، از فاصله های دور رسيدی و نشستی کنارم. هوای روزگارم با تو بهاری شد و من يادم افتاد که در گوشه حياط بوته گل سرخی را برای روز مبادا کاشته بودم که هرگز غنچه ای نداده بود؛ سراغش رفتم و ديدم پر از جوانه های تازه و غنچه های خندان است؛ خواستم صدايت کنم تا به تماشا بيايی اما تو را کنار خود يافتم؛ نگاهت کردم و تو لبخند زدی و حادثه رخ داد و تمام غنچه ها شکوفا شدند و به تماشای ما نشستند؛ حياط خلوت کوچکم گلستان شد.

زنگ صدای خنده هايت می پيچد؛ چشمانت برق می زند و من تو را به تماشا می نشينم. زنگ صدايت را دوست دارم که مثل لالايی است و من در آغوش نگاهت می خوابم؛ عطر و هوايت را دوست دارم که بوی باران می دهد و من از زمين به آسمان سقوط می کنم!

يادم می آيد در آيينه خود را ديدم اما نه مثل هر روز؛ می خواستم جدی تر در آيينه نگاه کنم. موهايم را که شانه می کردم صدای خنده آيينه بلند شد! پرسيدم: "به چه می خندی؟" در جوابم باز هم خنديد و من هم خنديدم، مشتی آب به آيينه پاشيدم و تصويرم تر شد و خنده ادامه داشت تا در را بستم. مسافری در اتوبوس کنارم بود؛ پرسيد: "ببخشيد با من بوديد؟" گفتم: "نه، دکمه های پيراهنم می خنديدند!". پايم که به آسفالت جاده خورد، همه خيابان خنديد!

ساعت تند تند چرخيد، زنگی صدا کرد، رفتيم و هوا چقدر خوب بود، چرخيدم و زبانم لغزيد؛ گونه تو لرزيد؛ همچنان می خندند؛ خيابان، دکمه، آيينه و من و تو می خنديم! خنده هايمان جاويد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


آن روز يادت هست؟، بارش برف چند روز پيش تر هنوز روی زمين خود نمايی می کرد. چهره خشن زمستان يادت هست که به برگ خزان فخر فروشی می کرد و چقدر بيهوده است اين فخر فروشی وقتی بهار خواهد آمد. پروانه احساس از پيله ای که دور تن خويش تنيده بود بايد بيرون می آمد؛ اين هم يادت هست؟ يادت هست هوا آفتابی بود و برف روی زمين و آتش درون دل؟! پيچش صدای قدمهايت وقتی کنارم بودی، امواج دريا را تداعی می کرد. آسمان آبی تر از هميشه، برف سپيدتر و هوا بوی پروانه می داد! پيله شکافت؛ پروانه بيرون خزيد؛ بالهای مچاله شده اش را صاف کرد و پريد به سوی آغوش تو که شايد راهی به دل تو داشته باشد؛ پريد اما با هزار بيم و اميد که چاره ای ديگر نداشت و برای پريدن سوی تو آفريده شده بود. پروانه هنگام رفتن برگشت و مرا لبخندی زد و اين لبخند تمام بيم ها را زدود و باقی همه اميد بود. تشويش را در چشمان تو ديدم وقتی پروانه داشت به مقصد می رسيد. با رخصت تو پروانه فرصت نشستن در جايگاه والای هستی يافت و مرا ندا داد که جايش امن است. آسوده بودم که مسافر به مقصدش رسيده بود؛ پاروهای دلهره شکستند و بادبان کشتی انتظار بر افراشته شد. ديگر نيازی به پارو زدن نبود و بايد همسفر امواج دريا می شدم تا برسم به جايی که ساحل نام داشت. تمام طول راه روی عرشه به تماشای افق نشستم که ناگهان ساحل پديدار شد؛ سکان را محکم گرفتم و به ساحل چشم دوختم اما کشتی حرکت نمی کرد و دريا ساکن بود؛ ساحل به سوی من می آمد و وقتی لنگر انداختم تو را روی شن های ساحل منتظر يافتم و بی هيچ کلامی لبخند بر لب هايمان نشست و آغاز را جشن گرفتيم آن روز که يک ماه از لنگر انداختن کشتی می گذشت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


سلام

پیش از هر چیز از تمامی خوانندگان عزیز این حکایت نامه مجازی پوزش می طلبم!

تعداد قابل توجهی از نوشته های دو ماه اخیر به همراه نظرات خوانندگان محترم آن ها برای همیشه به آرشیو نوشته های شخصی منتقل و بایگانی شدند. دو پست اول حذف نگردیدند و از این پس نوشته ها ساختاری متناسب با این دو پست خواهند داشت. امیدوارم که چرک نویس افکار نقاش خیابان هفتم لحظاتی هر چند کوتاه ذهنتان را به نیکی درگیر کند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


اينجا هفتمين خيابان هفتمين شهر از ديار هفتم است. اينجا انسانها احساسات هفتگانه دارند، اينجا حتی عجايب نيز هفتگانه اند؛ باغات معلق بابل، مجسمه زئوس، معبد آرتميس، مقبره ماوزولوس، مجسمه بزرگ رودز، فانوس اسکندريه همه افسانه شدند و تنها بازمانده اهرام ثلاثه اند. شايد روزی ديگر از عجايب هفتگانه فقط افسانه های هفتگانه باقی بمانند. ايزد در شش روز هفت طبقه آسمان و زمين را آفريد و شايد روز هفتم انسان را؛ آری حتی هفته هم هفت روز دارد و اينک بامداد يکی از همين روزهاست؛ اسمش را يکشنبه گذاشته اند ولی هرچه باشد روزی شبيه ديگر يکشنبه ها خواهد بود چه انتظاری می توان داشت از آن، که ما و تمام شنبه ها و يکشنبه ها و دوشنبه ها و .... و جمعه ها و تمام چيزها در خميدگی فضا – زمان اين دار فانی جاری هستيم و من هنوز نمی دانم چرا نام روز هفتم (جمعه) از شنبه تهی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


آن روز که هيچ کس نبود، او بود و ديگری، آنها بودند؛ ما را آوردند و ديری نپاييد که همه جا پر شد از مثل ما. آری ديری نپاييد؛ به اندازه چند چشم به هم زدن؟ نمی دانم! فقط چند هزار سال! اکنون مثل ماها ماتريکسی را خلق کرده اند به نام شبکه گسترده جهانی! و اين دنيای سايبر جايی شده برای ثبت حکايت من، حکايت تابلو نقاشی زندگی من؛ جايی برای شرح ورق خوردن دفتر عمر، حکايت آمد و شد افکار که گهگاه بر شيشه بخار گرفته ذهن می نشينند، حکايت نقاش بوم های سفيد تنهايی ... حکايت من.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  |