می نويسم اما فقط چهارتا از کتابها را که خوانده ام، علتش را می فهميد!
1) کتابی بود به نام "آن روزها" يک رمان بلند اجتماعی از زندگی يک خانواده اروپايی در زمان يکی از انقلابهای بعد از قرن 16 ميلادی در اروپا، جلد مشکی کتاب و رنگ قرمز عنوان کتاب روی جلدش خوب يادم هست اما چهارده سال گذر زمان نام نويسنده اش را به فراموشی سپرد. از قديمی ترين کتابهايی بود که خوانده ام.
2) "شبح اپرا" از"گاستون لورو"، داستان دلباختگی دخترکی ساده به "فرشته موسيقی"، داستان زندگی شبحی مخوف در سردابه های اپرا که تنها برای شنيدن ناله های "فاوست" به روی زمين می آمد، داستان يک عشق تلخ. نويسنده در پيشگفتارش می خواست متذکر شود که اين داستان بر اساس واقعيت است! اما وقتی خواندم متوجه شدم که می تواند بر اساس "کسب شهرت" هم باشد؛ با اين حال عشق تلخی در متن داستان غوطه ور بود از آن يک اثر منحصر به فرد ساخته بود. از جديد ترين کتابهايی بود که خواندم.
3) و صد البته "کيمياگر" يک شاهکار بود که خواندم و "پائلو کوئليو" را بسيار شايسته تحسين می دانم.
4) کتابی برای همه سنين، کتابی که گروه سنی الف، ب، ج، د، ه ندارد؛ کتاب برگزيده مردم قرن بيست که خوب يادم هست که می گفت: "... اگر مثلاً سر ساعت چهار بيايی من از ساعت سه قند در دلم آب می شود."؛ حرف روباه بود. "آنتوان دو سنت اگزوپری" يادگاری خوبی برای آدمها گذاشت.
5) چهار کتاب خوانده تمام شد، بند پنج را به کتابی اختصاص می دهم که حسرت خواندنش برای هميشه در دلم ماند، حتی اگر شده بود فقط چند صفحه می خواندم کفايت می کرد، از آن کتابها همه داريم تقريباً! قرآن بود، ولی نه قرآن معمولی که يک نسخه قرآن خطی قرن هفتم هجری، می شود 700 سال پيش! مهم نيست چطور، اما يک ماهی مهمان خانه ما بود بطور امانت و من فقط نگاهش می کردم. يادم هست جلدش را لمس هم کردم بعد هم رفت الان شايد درون جعبه ی شيشه ای موزه ها باشد شايد هم به سرنوشت ديگری دچار، نمی دانم.
به رسم همين بازی 5 نفر را دعوت می کنم: صونای را برای اينکه دعوت شود و دعوت را من انجام دهم، اما دعوت برای نوشتن از ديبا و فرزين می کنم؛ شنيده ام ياشار هم نوشته است ولی هنوز نخوانده ام.

بالاخره باران باريد و دست نقاش از همه تنهاتر پرده ها را شست زير باران؛ اول فروردين را می گويم! قبل تر هم باريده بود، همان روز را می گويم که شب شد؛ می دانم که تمام روزها شب می شوند(!) اما آن روز شب شدن اش جنس ديگری بود، از جنس تلخ و بی قافيه ی دوری برای کمی کمتر از يک ماه چه فرق می کند به يک ماه برسد يا نرسد؛ برای من که يک سال می گذرد حالا يکی دو روز پايين تر يا بالاتر که البته پايين تر بهتر. يادم می آيد يک روز قبل از آن روز که شب شد (!!!) رسم کهن را برگزار کردند، می گويم کردند چون من نکردم البته اينطور که آنها می کردند؛ ملت را می گويم، ريخته بودند خيابان برای تفريح و مشغول منفجر کردن خودشان برای دريافت هيجان بيشتر. واقعاً عجب سياره عجيبی (!) چه ربطی دارد که اينها را می نويسم؟! نمی دانم شايد از سر دلتنگی باشد.
صدای افتادن يک سکه 500 ريالی روی آسفالت پياده رو خيابان، هياهوی ماهی های قرمز انتظار، جوشيدن سرکه، بسته شدن سمنو، سنجد که مدتهاست مزه نشده، حبه های سير، سماق، سبزه با گردنبند قرمز و سيب که منتظر تماس با دندان اشتهاست!